عباسِ من …
زبدة الاشعار
?: @nohe_torki
خباز کاشانی
گفت ای صد پاره تن، عباس من! تنها چرا؟
خواستی از من جدا گردی در این صحرا، چرا؟
بی حسینت تر نکردی لب ز آب ای تشنه لب
سوی کوثر می روی، خوش می روی بی ما چرا؟
اندر این جا یک بیابان دشمن است و من غریب
پیش چشمم خواستی غلتی به خون، این جا چرا؟
گر نیاوردی به کف آب روان دستت چه شد
تشنه جان دادی برادر جان لب دریا چرا؟
از عمود کین سرت بشکست و شد دستت جدا
این همه زخم سنان جا داده بر اعضا، چرا؟
حالیا من مانده تنها وین عیال در به در
می روی تنها برادر جان! برو حالا چرا؟
خواب امشب می رود از دیدۀ طفلان من
دیده بستی از جهان، از عترت طاها چرا؟
نالۀ «ادراک اخایت» قامتم درهم شکست
آمدن دیر آمدم، در موج خون ماوا چرا؟
هست ای «خباز» عباسِّ علی باب المراد
ورنه اندر ماتمش این شورش و غوغا چرا؟
#عباسیه_شهادت
#گفت_ای_صد_پاره_تن_عباس_من_تنها_چرا
#خباز_کاشانی
#فارسی
?: @nohe_torki
نظر دهید